تبلیغات
قرآنی - حکایات قرآنی
تاریخ : یکشنبه 8 اردیبهشت 1392 | 07:52 بعد از ظهر | نویسنده : موسی منصوری
حکایات قرآنی

 

مردان حق

بزرگی می گفت: عمری در طلب آن بودم تا مگر از مردان حق کسی یابم. شبی از شب ها به ورد و ذکر خویش مشغول بودم. ابلیس بیامد تا مرا وسوسه کند. عصا برگرفتم و رو بدو نهادم. مرا گفت: ای مدعی! عصا بینداز که من از تو نترسم. گفتم: پس از که ترسی؟ گفت: از مردان. گفتم: من از زمره مردان نی ام؟ گفت: نه. گفتم: پس ایشان کیانند؟ گفت: آنانند که در این ساعت، در مسجد، در بوستانِ خاطر خویش در جولانند.

برخاستم و از زاویه بیرون رفتم و به شتاب رفتم. چون به مسجد رسیدم، از شکاف در نگریستم. چهل کس از عُبّاد و اوتادِ (پارسایان) روزگار دیدم سر به گریبانِ فکرت فرو برده و بر زِبَر (روی) هر یکی، قندیلی از نور آویخته، چون چشمِ من بر ایشان افتاد، یکی از ایشان سر برآورد و گفت: یا فلان! بازگرد که به دلالت ابلیس آمده ای و آن که به دلالت شیطان آید، به صحبت مردان، راه نیابد. چرا که خدای عزَّ و جلّ گفت: دلیل هدایتِ راه طالبان صراط مستقیم منم. اگر دلیلِ عنایتِ من نبودی، هرگز، طالب، به من راه نبردی. آن را که دلیل، شیطان باشد، به صحبت مردان، راه نیابد و آن را که دلیل، رحمان، بود، از حضرتِ قبول، محروم کی ماند.

در انتظار فرمان

در خبر می آید که چون بنده مؤمنِ عاصی را جان به حلق رسد و نفس، به یکی باز آید، هر یکی از دوستانِ او در فراقِ او در نوحه و آواز آیند، ملک الموت منتظر جان باشد و ابلیس منتظر ایمان باشد، و بنده منتظر فرمان باشد و ورّاث منتظر سود و زیان باشند و فرشتگان رحمت و عذاب از جانب چپ و راست درآمده، منتظر امر خداوند باشند. بنده در آن حالِ سکراتِ رهین (در گرو) درد و حیرت، می نالد. پادشاه عالم، در آن ساعت، حجاب جلال بردارد و به سِرِّ او تجلّی کند و گوید: بنده بیچاره من! با من بگو تا چونی؟

فرشتگان به حکم غیرت گویند: پادشاها! این بنده از درگاه گریخته است و آبروی خود به جمله ریخته است و کردار نیک و بد، به هم درآمیخته، دوست را دور کرده و در دشمن درآویخته، در این ساعت، کشتیِ او به غرقه گاه رسیده، بدین همه، با لطف او را عیادت می کنی و می گویی که بنده من چونی؟ از حضرت جلال خطاب آید: فرشتگانم! زبانِ اعتراض در کام کشید که این بنده من اگر چه عاصی است و غریق دریای معاصی، ولی پنجاه سال بر بساط امرِ عبودیت و توحید و ایمان، با من می گفت: ملکا! بی چونی (بی مانندی)، حال عجبتان می آید اگر در میانِ این همه درد و محنت، من او را بپرسم و گویم بنده من چونی!

;بی چونِ توام تو گو که با من چونی ;مفلس شده ای ز مهر، یا قارونی؟
;من مهرِ تو را ز قلبْ بیرون نکنم ;گر چه تو ز کوی مهرِ ما بیرونی

مکافات عمل

بزرگی در راهی می رفت. مستی بیامد و مشتی بر وی زد و دشنامی چند بگفت و برفت. مریدی را در پیِ وی فرستاد تا بداند که خانه او کجاست. روز دیگر طبقی حلوا به خانه او فرستاد. مرد پرسید که: از کجاست؟ گفت: از خانه فلان. او فرستاده است مکافاتِ آنکه تو او را مشت زدی.

آن جوان برخاست و با ندامت و گریان، به درِ زاویه او رفت و زمین، بوسیدن گرفت و گفت: بِحِلّ (حلال) کن. شیخ گفت: ای جوان! تو مرا بحلّ کن که مغبون تویی. چون تو بر ما مشت زدی و دشنام دادی، طاعتِ خود را در طبقی نهادی و به من فرستادی. من در مقابل آن، حلوا به تو فرستادم. حلوا خوردن، دنیا را شاید و طاعت بردن، عقبی را شاید. بنگر که تو با من سود کردی یا من به تو سود کردم.

درمان

آورده اند که مردی به نزدیک رسول آمد و گفت: یا رسول اللّه ! من مردی ام گناهکار و عمر به هرزه گذاشته و غمزهای (گناه و لغزش) بسیار کرده و خلق از زبان و دست من آزرده، اکنون از معاملت (حساب) خود می ترسم و پشیمان شده ام. آن گذشته را به چه کفارت کنم؟ سیّد گفت: پنج نماز به پای دار. در ساعت یکی دیگر درآمد و گفت: یا رسول اللّه ! من مردی ام گناهکار و در پدر و مادر عاق شده و ایشان از من آزرده به گور شده، آن را به چه، کفارت کنم؟ سید گفت: پنج نماز به پای دار و هم چنین سومی و چهارمی وارد شدند و گناهانِ مختلف خویش برشمردند. پس رسولِ خدا برای همه ایشان، امر به برپای داشتن پنج نماز فرمود.

یکی از صحابه در آنجا بود، گفت: یا رسول اللّه ! تو طبیب بیمارانی و هر دردی را دوایی باشد دیگر گونه. چهار کس درآمدند و دردهای مختلف بر تو عرضه کردند همه را شربت یکسان دادی. گفت: ای فلان! این شربت نه از خود دادم بلکه از مشربِ خاصِ حق دادم.




طبقه بندی: حکایات قرآنی،