تبلیغات
قرآنی - لطیفه های قرآنی
تاریخ : دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 | 05:11 بعد از ظهر | نویسنده : موسی منصوری

لطیفه های قرآنی/۴

خواجه ای اموالش را بین فرزندانش تقسیم می کرد. غلامش گفت: ای خواجه! اول سهم مرا عطا کن، بعد سهم اولادت را!

خواجه گفت: از چه جهت؟ گفت: از آنجایی که خداوند فرمودند: «اَلمَالُ وَ البَنُونَ زینَةُ الحَیوٰةِ الدُّنیَا» : مال و فرزندان، زینت زندگی دنیوی می باشند. (کهف/۴۶)، و مال را بر فرزندان مقدم داشته است، و من هم «مال» تو هستم.

خواجه، خوشش آمد و او را آزاد نمود.

لطیفه های شیرین با آیات قرآنی/ص۸۷




لطیفه های قرآنی/۳

آورده اند: سلطان محمود غزنوی گوری برای خود ساخت و به یکی از چاکران گفت: آیه ای مناسب از قرآن پیدا کن تا بر روی سنگ گور حک کنم.

چاکر گفت: قربان! بنویسید: «هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتی کُنتُم تُوعَدُون» : این همان دوزخی است که به شما وعده داده می شد. (یس/۶۳)

هزار و یک حکایت قرآنی/ص۶۳۶




لطیفه های قرآنی/۲

روزی «صفیه بنت عبدالمطلب» عمه ی رسول خدا (ص) در حالی که پیری او را فرا گرفته بود، خدمت آن حضرت شرفیاب شد و گفت: یا رسول الله! دعا کن تا من به بهشت روم. پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله به شوخی فرمودند: زنان پیر به بهشت نخواهند رفت! «صفیه» از حضور پیامبر برگشت در حالی که گریه می کرد. حضرت تبسّم کرد و گفت: او را خبر دهید که زنان پیر، جوان می شوند آنگاه به بهشت می روند.

لطیفه های قرآنی/ص ۱۱۵




لطیفه های قرآنی/۱

شیخ جعفر کبیر، هر شب بعد از نصف شب، به نماز شب می ایستاد و اهل خانه را هم برای نماز بیدار می نمود.

شیخ محمد حسین که یکی از فرزندان شیخ جعفر بود، نقل می کند: من طفل بودم؛ پدرم نصف شب، درب اتاق مرا زد تا برای نماز شب بیدار شوم. من چون در خواب شیرین بودم و سختم بود برای نماز برخیزم، تا صدای در را شنیدم، در میان بستر با صدای بلند گفتم: «ولَا الضَّالّین». پدرم گمان کرد که من دارم نماز می خوانم. مرا رها کرد و رفت و من هم خوابیدم.

لطیفه های شیرین با آیات قرآنی/ص۹۶




طبقه بندی: لطیفه های قرآنی،